تبليغاتX

!...آن روی سکه

     مرا كم دوست داشته باش     اما هميشه دوست داشته باش

مرا كم دوست داشته باش،

اما هميشه دوست داشته باش

اين وزن آواز من است

عشقي كه گرم و شديد است

زود مي سوزد و خاموش مي شود

من سرماي تورا نمي خواهم

و نه ضعف يا گستاخي ات را

عشقي كه دير بيايد

شتابي ندارد گويي كه براي همه ي عمر وقت دارد.

مرا كم دوست داشته باش،

اما هميشه دوست داشته باش

اين وزن آواز من است

اگر مرا بسيار دوست بداري

شايد حس تو صادقانه نباشد

كمتر دوستم بدار

تا عشقت ناگهان به پايان نرسد

من به كم هم قانعم

و اگر عشق تو اندك و صادقانه باشد

من راضي ام

دوستي پايدار از هرچيزي بالاتر است

مرا كم دوست داشته باش،

اما هميشه دوست داشت باش

اين وزن آواز من است

بگو تا زماني كه زنده اي دوستم داري

و من تمام عشق خود را به تو پيشكش مي كنم

تا زماني كه زندگي باقي است

هرگز تو را فريب نمي دهم

چه اكنون و چه بعد از مرگ

هميشه با تو صادق خواهم ماند

و امروز در بهار جواني ام عشقم به تو اطمينان مي بخشد

مرا كم دوست داشته باش،

اما هميشه دوست داشته باش

اين وزن آواز من است

عشق پايدار لطيف و ملايم است

و در طول عمر ثابت قدم

با تلاش صادقانه، چنين عشقي به من هديه كن

و من با جان خود، از آن نگهداري خواهم كرد

در خشكي يا در دريا

در هرجا و در هر آب و هوا

عشق پايدار ثابت و هميشگي است

مرا كم دوست داشته باش،

اما هميشه دوست داشته باش

اين وزن آواز من است

همان گونه كه وزن زندگي است...


* از فردا رسماَ فصل جديدي از زندگيم آغز ميشه، برام دعا كنيد؛ دعا كنيد كه فصلي سراسراز دل خوشي و شادكامي و ياد خدا باشه.


|+|نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390 ساعت 23:39 توسط آریایی |

     به هوش...!!

عاشورا روز بالیدن است نه نالیدن‌٬

بساطش آموزه است نه موزه٬

تمرین خوب نگریستن است نه خوب گریستن٬

نماد شعور مذهب است نه شور مذهب.

     "تلنگری دگر"

منتظران مهدی به هوش باشند حسین را

منتظرانش کشتند!!


|+|نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390 ساعت 13:7 توسط آریایی |
    ایران و شکوهی که دیگر نیست...

  اخیراَ سفری داشتم به شیراز؛ مهد فرهنگ و ادب و تمدن و محل برانگیخته شدن کوروش کبیر. این سفر برایم سراسر شگفتی و البته در ادامه تأسف و خشم بدنبال داشت.

   شگفتی بخاطربقایای شکوه و عظمتی که از ایران عزیزم مشاهده کردم؛ تأسف بخاطر اینکه چه بوده ایم و چه شده ایم و هستیم و خشم و خشم وخشم...خشم بخاطراز بین رفتن عظمت، قدرت و تسلطی که بر دنیا داشتیم و این همه در اثر حکمرانی نالایقان و جاهلان و کینه توزان براین مرزوبوم، نابود شده است.

   شواهد بسیاری که مؤید عظمت و تسلط پیشینمان است، هر فرد حقیقت بینی را که کمی اندیشه ی آگاه و آزاد داشته باشد تحت تأثیر قرار می دهد. از کتیبه ی پادشاه روم که در مقابل شاه ایران زانو زده تا رسید حقوق و بیمه ی بیکاری که به کارگران داده می شده است. از تخت جمشید عظیم و باشکوه تا جای خالی طلاها و سنگ های قیمتی استفاده شده در تصاویر که توسط خارجیان ربوده شده. از سر شیران و صورت انسانهای تصاویر که توسط مردم همین مرزوبوم تخریب شده تا اندک آثار باقیمانده که بی هیچ حفاظی در معرض آسیب رها شده اند. و هیچ جا و هیچ مقام مسئولی برای شکایت کردن و رسیدگی وجود ندارد!!

   قسمتی را که به یغما برده اند و از دسترسمان دور شده و کاری از ما ساخته نیست اما این ویرانه های باقیمانده را که می شود محافظت کرد و به خودمان بستگی دارد هم، به امان خدا رها کرده اند. به تازگی هم که کمر همت بسته اند تا تصاویرشان را از کتاب های درسی پاکسازی کنند تا به هیچ روی نتوان شکوه و عظمت گذشته ی ایران عزیز را برای فرزندان از این پس این مرزوبوم یادآوری کرد وبه آنان گفت که چه پیشینه ای دارند.

   پیش از این را به گردن دشمنان خارجی می اندازیم، برای آنچه حالا و پس از این حادث می شود یقه ی چه کس یا کسانی را بگیریم؟ وقتی برای فرزندانمان از مرگ شکو وعظمت سرزمینمان می گوییم انگشت ایرادگیرمان را به کدامین سو بگردانیم؟ از این همه بی خیالی و خیانت خودی به کجا پناه ببریم؟ چه کسی پاسخگوی این همه است؟...

 


|+|نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390 ساعت 14:32 توسط آریایی |

       بهاری دیگر

سپاسی فزاینده از بخت دارم

که شد یار تا بار دیگر بهاری ببینم

گلی بر سر شاخساری ببینم

هوایی بنوشم

نوایی برآرم

نگاری ببینم

درین کوهساران، هم آوای یاران، سرودی بخوانم

به دریا، به جنگل، به باران، درودی بگویم

دوباره رخ زندگی را ببوسم

همه لحظه ها را به شادی سپارم

سپاسی فزاینده از بخت دارم.

   *****

توی این روزای باقیمونده ی آخر سال یه حالی دارم همش به مسیر زندگیم فکر میکنم؛ به چیزایی که داشتم و به چیزایی که نداشتم. بعد میبینم چیزایی که داشتم که همه هم مرحمتی خداوند بوده اونقدر زیاد بوده که نداشته ها درمقابلش اصلاَ به چشم نمیاد و اگه بخوام بهشون فکر کنم حق بندگیمو ادا نکردم، اون وقت شرمنده میشم از اینکه اصلاَ جرا به جای شکر داشته هام نشستم به نداشته هام فکر کردم. بعد دلم میخواد با تک تک سلول هام فریاد بزنم خدایا بخاطر همه ی جیزهایی که به من دادی و ندادی ممنونتم؛ برای دینم، برای سلامتیم، برای پدرومادرم، برای خواهروبرادرم، برای کارم، برای توانایی ها وموفقیت هام، برای تک تک لحظات خوشی که داشتم، برای اینکه میتونم یه بهار دیگرو هم ببینم،...وحتی برای ناخوشی ها و شکست هام که حتماَ از سمت تو یک خیروصلاحی درش بوده ازت ممنوم و ازت میخوام همه ی این نعمت هارو به اونایی که ازش محروم بودن هم بدی تا لذت فوق العادش رو بچشن.


 به همه دوستای عزیزی که این پست رو میخونن پیشاپیش بهار نو و سال نورو تبریک میگم و از همگی میخوام که لحظه ی سال تحویل منو از یاد نبرن.


|+|نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ساعت 11:32 توسط آریایی |

     آزادگی...

آیا شبیه قاتل انسان نگشته ای؟

خون برادران وطن در جبین توست!

با خواهرم بگو چه کردی پلید مرد؟!

حاشا که مرده ای!

هرگز نمرد آنکه هوادار صلح بود.

آزادگی بهای گران می دهد بدان!

 

 


|+|نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389 ساعت 15:36 توسط آریایی |
آخرین نوشته ها










آرشيو وبلاگ
اسفند 1390
آذر 1390
آبان 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
<-PostTitle->
<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

ادامــه مــطــلــب
|+|نوشته شده در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> توسط آریایی |
آخرین نوشته ها
<-PostTitle->
آرشيو وبلاگ
<-ArchiveTitle->